خاطرات طلبگی شهید مطهری
خدمتی که مرحوم مطهری به نسل جوان و دیگران کرده است، کم کسی کرده است. آثاری که از او هست، بی استثنا، همه آثارش خوب است و من کس دیگری را سراغ ندارم که بتوانم بگویم بی استثنا آثارش خوب است. ایشان بی استثنا آثارش خوب است؛ انسان ساز است. (امام خمینی رضوان الله علیه)
.
خدمات بزرگ
خواب دیدم در مسجد فریمان تمام زنها نشسته اند. و من هم آنجا هستم. یک دفعه خانم نورانی ای با جلالی خاص وارد شدند و دو خانم دیگر با گلاب پاش هایی که داشتند به دنبالشان به دستور آن خانم محترم شروع کردند به گلاب پاشیدن روی زنها. به من که رسیدند سه دفعه روی سرم گلاب ریختند. ترسیدم نکند بخاطر کوتاهی در اعمال دینی ام باشد. با ترس و لرز از آن خانم پرسیدم: «چرا سه دفعه روی سرم گلاب پاشیدید؟» گفت: «به بخاطر آن جنینی که در رحم شماست. این بچه به اسلام خدمات بزرگی خواهد کرد.» دو ماه بعد مرتضی به دنیا آمد...
باید بروم
شش هفت ماه بعد از فوت حاج شیخ عبدالکریم حائری خیلی از روحانی ها تغییر لباس داده بودند و یک عده شان هم رفته بودند داخل دستگاه دولتی و درب مساجد و حوزه ها عملا تخته شده بود. وضع خیلی بدی بود. وضع مالی پدرش هم بهتر از دیگران نبود. خیلی در مضیقه بودند. در این اوضاع و احوال پایش را کرده بود توی یک کفش که میخواهم بروم حوزه. هرچه گفتند به گوشش نرفت که نرفت. دست آخر رفت حوزه...
کدام راه
مرتضی را آورده بودند که یک متن عربی برایشان بنویسد. نماینده مجلس تعجب کرده بود که این بچه چهارده پانزده ساله چقدر مسلط است! به دلش افتاد که حیف این بچه است که برود حوزه. شروع کرد به نصیحت:
-پسرجان! الان وضع فرق کرده! گذشت آن وقتها، مملکت ترقیات کرده؛ حالا نمیخواد تا نجف بری تا کاره ای بشوی. امثال تو بیایند بنشینند پشت این میزها...
جایزه کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم را که دادند، آمد خانه همان بچه هجده سال پیش؛ می گفت:
-احسنت! آقا آبروی ما خراسانی ها را خریدی...
یک تومان از دو تومان
موقع ناهار هیچ خوراکی در حجره نداشتیم. پول هم نداشتیم. گفتم آقا مرتضی! نه پول داریم؛ نه غذا! چه کنیم؟! گفت همین جا باش تا من بیام. رفتم جلوی بالکن مدرسه، دیدم آقا میرزا سرش پایین است و دور حوض مدرسه می چرخد. چند دقیقه بعد برادرم مرتضی آمد. دو تومان قرض کرده بود. گفتم مثل اینکه آقامیرزا هم به درد ما دچار است. از وقتی که رفتی همین طور دور حوض می چرخد. سریع رفت پایین و یک تومان به میرزا داد.
هرچه میگفتم هدر نمی رفت
«مطهری هوش فوق العاده ای داشت و حرف از او ضایع نمی شد. حرفی که میگفتم می گرفت و به مغزش می رسید. هر چه میگفتم هدر نمی رفت و مطمئن بودم که نمی رود. وقتی که در جلسه درسم حاضر می شد -این عبارت عبارت خوبی نیست ولی مقصود را خوب بیان می کند- بنده از شدت شوق و شعف حالت رقص پیدا می کردم به جهت اینکه می دانستم هر چه بگویم هدر نمی رود. بهمین جهت خودش مبدا تحصیل دیگران شد و شروع به تالیف کتاب ها کرد و انصافا هم کتاب هایش خیلی عالی بود.»
بالاتر از بیست
امتحان کتبی استادی دانشکده را خیلی خوب داده بود. گفتند امتحان شفاهی هم باید بگیریم. کتاب امتحان «منظومه ملاهادی سبزواری» بود و ممتحن مرحوم راشد. کتاب را باز کرد و بحثی را مطرح. مرتضی شروع کرد به توضیح دادن. بحث از «منظومه» به «اشارات» کشید و از آنجا به «اسفار». راشد متعجب نگاهش کرد و گفت: «صبر کن، صبر کن! از بیست که بالاتر نداریم. بیا؛ این بیست. حالا ادامه بده تا استفاده کنیم.» جاها عوض شده بود. شاگرد استاد بود و استاد شاگرد.
چشمه
پنج سال پشت سر هم دهه محرم رفت تبلیغ؛ منبر مجانی! دو سفر به اراک و یک سفر به همدان و سه سفر به نجف آباد. سطح را گذرانده بود و رسیده بود به درس خارج که منبر را شروع کرد. همیشه می گفت: «منبر باید خودجوش باشد، مثل چشمه که هرچه آب بردارند باز هم پر می شود. تقلید خوب نیست.» سال ها پس از اولین منبرش بود که در پاسخ به سوال فرزندش در مورد تالیفات بعدی گفت: «اگر از امروز بر معلومات من اضافه نشود تا سی سال دیگر هم مطلب نو و تازه برای نوشتن دارم.»
سیلی
آمده بود فریمان تا دیداری تازه کند. خبر رسید که در کلات حاجی رستم، استوار یک پاسگاه مسائل ناموسی ایجاد کرده و مردم از دستش ناراحتند و چند نفری با هم رفتند که به استوار تذکر بدهند. بزرگتر جمع که حرف زد استوار قلدری کرد و تشر زد که «چه غلطا!» هنوز حرف استوار تمام نشده بود که مرتضی با یک سیلی از خجالت استوار در آمد. آن روز هنوز هجده سالش تمام نشده بود ولی معمم بود.
بیسواد نمی خواهیم
در سال 55 و 56 که دانشگاه ها دائما در حال اعتصاب بود، استاد می گفت: «خود این اعتصاب های زیاد مطلوب رژیم است؛ برای اینکه دانشجویان بی سواد بار می آیند. خوب درس خواندن هیچ منافاتی با انقلابی بودن ندارد. ما در آینده به افراد باسواد و متخصص نیازمندیم.» یکی در جواب گفت ظاهرا خواست امام این است که دانشجویان اعتصاب کنند. نگاه معناداری کرد و گفت: «اصلا اینطور نیست. هیچ کس از من به امام نزدیک تر نیست. بنده به شما می گویم از نظر امام اصلا اینطور نیست.»
تحلیل دقیق
نزدیکی های پیروزی انقلاب، مقدم –رئیس ساواک- با معاونش آمدند خانه ما. مقدم میگفت از قول ما به آقای خمینی بگویید تمام زحمتهای شما به نفع کمونیست ها تمام می شود. ما اطلاع داریم که کمونیست ها در صدد بهره برداری هستند. اینها را که گفت یکی از دوستان پدرم که آنجا بود از کوره در رفت و گفت: «شما دروغ می گویید. شما ظالمید. چرا دیروز در نجف آباد عده ای را کشتید؟!» ولی پدرم با آرامش گفت: «شما در مخالفت با کمونیسم صادق نیستید. الان انتشار کتاب های کمونیستی خیلی از کتب مذهبی بیشتر است و علتش حمایت شماست. شما برای تضعیف مسلمانان، کمونیستها را تقویت می کنید و به این می گویند مارکسیست دولتی! فهمیدی؟!»
توبه
مسئول حفاظت خانه یکی از ماموران رژیم پهلوی بود. محل ماموریتش هم نزدیک خانه استاد. مشکوک شده بود که چرا هر شب در یک ساعت معین چراغ اتاق استاد روشن می شود؟! اوضاع را دقیقا زیر نظر گرفت و آرام آرام آمد پشت پنجره. آن چیزی که فکر می کرد نبود. صدا نه صدای تایپ اعلامیه های آیت الله بود، نه صدای جلسات سری. صدای گریه و مناجات بود. دلش نیامد از کنار پنجره برود. کم کم چشم هایش خیس شد و چند روز بعد آمد برای توبه...
غذای دانشکده
آبدارچی پرسید: «چرا شما از این غذا نمی خورید؟ غذا که مال استادان است.»
گفت: «به شما هم چنین غذایی می دهند؟»
آبدارچی جواب داد: «نه آقا! آن ها چلوکباب دوبله میگیرند!»
روز بعد صدای اعتراضش از اتاق رئیس دانشکده به گوش می رسید.
-«چرا تبعیض قائل می شوید؟ چرا این ها را ضعیف حساب می کیند؟ آن ها هم شخصیت دارند!»
تا روز آخر تدریس هیچ وقت غذای دانشکده را نخورد!
ساعت خواب
همه دوستان جمع بودند و تازه جلسه گل انداخته بود که یکباره بلند شد و گفت: «ببخشید آقایان! من دیگر نمی توانم بنشینم. الان وقت خواب من است. باید بروم.» بعدا بعضی ها برایش دست گرفته بودند که آقا حاضر نیست یک ساعت از خوابش را کم کند اما در اصل آقا حاضر نبود یک لحظه از مناجات و نماز شبش را کم کند...
حتی در اوج خستگی
برای سخنرانی دعوت شده بود دانشگاه شیراز. من هم شدم راننده شان. صبح دو تا دانشکده سخنرانی داشت تا قبل از اذان. بعد از ظهر هم تا غروب دو جای دیگر رفتیم. باز هم بحث و سخنرانی و پرسش و پاسخ. خیلی خسته شده بودم. تازه از دست سوال های دانشجویان خلاص شده بودیم که آقایی آمد و از استاد دعوت کرد تا در مسجد محلشان منبر برود. استاد هم با کمال میل قبول کرد. توی مسجد هر پنج دقیقه یک بار چرت می زدم. بعد از سخنرانی رفتیم محل اسکان. داشتم محل استراحت استاد را آماده می کردم که رفت وضو گرفت و با وجود خستگی زیاد شروع کرد به خواندن قرآن...
قدرت مطالعه
در مطالعه آن قدر قدرت داشت که شاید در عرض چند ساعت یک کتاب حدود 200صفحه ای را مطالعه و فیش برداری می کرد. گاهی موقع ظهر که به منزل ما می آمد، بعد از ناهار از من می خواست که کتابی را برای مطالعه به ایشان بدهم. یک بار کتابی را که نوشته خودم بود به ایشان دادم که هم مطالعه و هم راهنماییم کند. استاد همان روز تمام کتاب را مطالعه کرد و برایم نکاتی نوشت.
عبا و عمامه
پشت تریبون رفته بود برای معرفی استاد. سنگ تمام هم گذاشته بود!
-«اگر برای بقیه لباس روحانیت افتخار است ایشان خودشان افتخار این لباس هستند.»
استاد که آمد پشت تریبون با حالتی عصبانی گفت:
-«آقا! این تعارف های پوچ چیست که به یکدیگر میکنیم! من کی ام که افتخار این لباس باشم. من در تمام عمرم یک افتخار بیشتر ندارم؛ آن هم همین عبا و عمامه است.»
لحن صدایش تلخ شده بود و صورتش برافروخته...
تفکر
همراه خانواده رفته بودیم اصفهان. قرار شد با تمام اعضای خانواده برای تفریح برویم دشت های اطراف. کمی که راهپیمایی کردیم رسیدیم به رودخانه. همان جا روی تپه ای مشرف به رودخانه نشست و گفت: «شما به راهتان ادامه بدید.» به رود نگاه می کرد و غرق در افکار خودش بود. چند ساعت بعد که ما برگشتیم پدر همان جا نشسته بود و هم چنان مشغول تفکر بود...
شور علمی
یک هفته بحث کرد تا قانع شد. علامه طباطبایی را از قم آورده بود تهران، خانه خودش. مشکل در رساله قوه و فعل بود. هر روز بحث می کرد که قوه کدام است و فعل کدام؟ یک هفته تمام طول کشید؛ شب و روز...
لب های داغ
شب جمعه بود؛ یکباره با شوق و ذوق از خواب پرید! پرسیدم:«چس شده؟!» گفت: «خواب دیدم من و امام دور کعبه مشغول طواف هستیم. ناگهان متوجه شدم حضرت رسول(ص) دارند به طرف ما می آیند. به احترام امام خودم را کشیدم کنار و گفتم ایشان از اولاد شما هستند. پیامبر(ص) امام را بوسیدند و به سمت من آمدند. لب هایشان را روی لب های من گذاشتند و دیگر برنداشتند و من از شدت شوق و شعف از خواب پریدم. هنوز داغی لب های پیامبر را حس میکنم!» گفتم ان شاء الله رسول الله(ص) سنخرانی های شما را تایید کرده اند. کمی سکوت کرد و بعد گفت: «من مطمئنم به زودی اتفاق مهمی برای من پیش می آید.» فقط سه شب به آن اتفاق مهم مانده بود...
منبع: نگاهی به زندگی و مبارزات استاد شهید مطهری نوشته میثم محسنی
- ۹۷/۰۳/۲۹